محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
282
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و عاقبت ماهى به يكى از جزاير دريا رسيد و موسى خضر را در آنجا بديد و بر او سلام كرد و خضر گفت : « سلام بر تو نيز باد ، ولى چگونه در اين زمين سلام باشد و تو كيستى ؟ » گفت : « من موسايم . » گفت : « يار بنى اسرائيل ؟ . » گفت : « آرى . » و خضر خوش آمد گفت و پرسيد : « چرا اينجا آمدى ؟ » گفت : « آمدم تا از آنچه مىدانى به من بياموزى . » گفت : « تو با من صبر نتوانى كرد . » موسى گفت : « ان شاء الله مرا صبور بينى و خلاف فرمان تو نكنم . » گويد : و با هم برفتند و خضر گفت : « هر چه كردم از من دربارهء آن مپرس تا با تو بگويم . » و به كشتى نشستند تا به خشكى برسند و خضر برخاست و كشتى را سوراخ كرد . و موسى گفت : « كشتى را سوراخ كردى كه مردمش را غرق كنى ؟ حقا كارى ناروا آوردى . » تا آخر قصه . و هم از ابن عباس روايت كردهاند كه موسى از خدا عز و جل پرسيد : « پروردگارا كدام يك از بندگان را بيشتر دوست دارى ؟ » فرمود : « بنده اى كه مرا ياد كند و فراموش نكند . » گفت : « كدام يك از بندگان به داورى نكوتر است . » فرمود : « آنكه به حق داورى كند و پير و هوس نباشد . » گفت : « پروردگارا كدام يك از بندگان دانا ترست ؟ » فرمود : « آنكه علم ديگران را به علم خويش بيفزايد مگر كلمه اى بيابد كه او را به هدايتى رساند يا از بدى باز دارد . » گفت : « پروردگارا آيا در زمين كسى داناتر از من هست ؟ » فرمود : « آرى . » گفت : « او كيست ؟ »